تبليغاتX
اندیشه آزاد

من نمي توانم راجع به قبل از انقلاب نظري داشته باشم كه آن موقع چگونه بوده است و چرا مردم به خيابانها ريختند اما مي دانم اين رژيم مردمان ايران را فريب داد و با نيرنگ قدرت را به دست گرفت و به تمام قولهايي كه داده بود پشت كرد .

با وجود اين من خوشحالم كه اين رژيم روي كار آمد تا مردم بهتر آخوندها را بشناسند و با باطن آنها بيشتر آشنا بشوند و بدانند چگونه حكومت مي كنند هر چند كه ما نسل سوخته شديم اما اين روزگار در تاريخ ثبت

خواهد شد و نسل هاي بعدي ايران به عنوان تاريخ قرون وسطي از آن در كتابهايشان ياد خواهند كرد .

قدرت روحانيان از دوران صفويه شروع شد و هم اكنون در دوران نابودي مي باشد و ما با خواندن اين دوران

بهتر با اسلام و شيعه آشنا مي شويم كه چگونه دوران تاريك و تباهي را براي ايران به وجود آوردند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 1:22  توسط وحید  | 

دلارا دختري كه به اتهام قتل در زندان است در دادگاه ديوان عالي مجددا به اعدام محكوم شد در حالي كه

تنها به اعتراف او كه به خاطر حفظ جان دوست پسر خود بوده است اكتفا كرده اند و به بررسي صحنه جرم

پرداخته نشده است كه شواهد نشان دهنده آن است كه دلارا اين قتل را انجام نداده است و دليل اعتراف او اين

بوده است كه فكر مي كرد چون 17 سال بيشتر ندارد به اعدام محكوم نمي شود .

بايد ديد كه علت به وجود آمده اين حادثه چه بوده است دلارا و پسر مورد علاقه اش قصد ازدواج با يكديگر را

داشته اند اما به علت فقر مالي نمي توانستند به همين دليل تصميم مي گيرند از منزل يكي از بستگان دلارا سرقت كنند كه در اين حادثه فاميل دلارا به قتل مي رسد واقعا در كشور ما كه سرشار از منابع عظيم زيرزميني مي باشد چرا بايد فقر و بيكاري وجود داشته باشد كه همچين حوادثي به وجود بيايد در حاليكه كشوري مانند ژاپن بدون داشتن منابع زيرزميني به اين درجه از ثروت و رفاه برسد.

دلارا دختري هنرمند است كه آثار بسيار زيبايي دارد كه نشانگر دوران تلخ زندان است او هم اكنون در وضعيت جسماني و روحي  بدي قرار دارد و ما بايد براي نجات او تلاش كنيم كه من آدرس پتيشن او را در

وبلاگ خودم قرار داده ام.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 1:21  توسط وحید  | 

بسيار خوشحال شدم كه نازنين آزاد شد و در اينجا از تمام عزيزاني كه براي آزادي او تلاش كردند نهايت تشكر را دارم به خصوص از وكلاي نازنين آقاي محمد مصطفايي و خانم شادي صدر و درود مي فرستم

بر تمام كساني كه در زمينه حقوق بشر و نجات افراد بيگناه تلاش مي كنند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 1:19  توسط وحید  | 

هر ملتي داراي فرهنگ و تمدن مختص به خود مي باشد كه نشان دهنده گذشته آن ملت مي باشد

و با آثاري كه بر جاي مانده است ما مي توانيم بفهميم كه چه عقايدي داشته و چگونه زندگي مي كرده اند و يا سبك معماري و خانه هاي آن زمان چگونه بوده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 0:22  توسط وحید  | 

 

روزي جواني ازاستادفرزانه اش پرسيد"من گاهي مواقع براي مغلوب كردن رقبايم حركات خدعه آميزي رابر عليه آنان انجام مي دهم ولي براحتي مغلوب
ميشوم كه اين خودبراي من دلسردي وياس و نااميدي به همراه ميآوردچگونه
مي توانم ازاين آشفتگي ونا اميدي نجات پيداكنم؟استادبلند شد وبا يك

قطعه چوب خطي برروي زمين كشيد و ازجوان پرسيد:"چگونه مي توانيداين خط راكوتاهتركنيد؟جوان خط را بررسي كرد و چندجواب مختلف داد ، ازجمله تكه
تكه كردن خط. استادسرش  را به معناي نپذيرفتن جواب تكان دادو خط ديگري بلندتراز خط قبل كشيد وگفت :و حال خط قبلي چگونه به نظر ميرسد؟

جوان درجواب گفت خوب كوتاهتراستادسرش را به علامت تائيدتكان دادو گفت

"
هميشه بهتر است قابليت خود را كه چيزي شبيه اين خط است افزايش دهيد و

سعي دركاهش دادن قابليت حريفتان نداشته باشيد




روزي اسب کشاورزي داخل چاه افتادحيوان بيچاره ساعت هابه طورترحم
انگيزي ناله ميکرد .بالاخره کشاورز،فکري به ذهنش رسيد. اوپيش خود

فکر کردکه اسب خيلي پيرشده و چاه هم در هرصورت بايد پرشود. اوهمسايه

ها را صدازد از آنهادرخواست کمک کرد.آن ها بابيل درچاه سنگ وگِل ريختند .اسب ابتداکمي ناله کرد، اماپس ازمدتي ساکت شد واين سکوت

او
به شدت همه رامتعجب کرد. آن هاباز هم روي اوگِل ريختند.کشاورزنگاهي به داخل چاه انداخت وناگهان صحنه اي ديد که اورا به شدت متحيرکرد.
با هرتکه گِل که روي سراسب ريخته ميشد اسب تکاني به خود ميداد ، گِل

را
پايين مي ريخت ويک قدم بالا مي آمد همين طور که روي اوگِل مي ريختندناگهان اسب به لبه چاه رسيد وبيرون آمد.زندگي درحال ريختن گِل و لاي
بر روي ماست .تنها راه رهايي اين است که آنهارا کناربزنيم ويک قدم

بالابياييم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 4:39  توسط وحید  | 

 

حيوانات به سادگي به ما نشان مي دهند که چطور مي توان محدوديتهاي ذهني تحميل شده را پذيرفت . کک , فيل و دلفين مثالهاي خوبي هستند.

ککها حيوانات کوچک جالبي هستند آنها گاز مي گيرند و خيلي خوب مي پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند. اگر يک کک را در ظرفي قرار دهيم از آن بيرون مي پرد . پس از مدتي روي ظرف را سرپوش مي گذاريم تا ببينيم چه اتفاقي رخ مي دهد . کک مي پرد و سرش به در ظرف مي خورد و با کمي سر درد پايين مي آيد . دوباره مي پرد و همان اتفاق مي افتد . اين کار مدتي تکرار مي شود . سر انجام در ظرف را بر مي داريم کک دوباره مي پرد ولي فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده درست است که محدوديت فيزيکي رفع شده است ولي کک فکر مي کند اين محدوديت همچنان ادامه دارد

فيلها را مي توان با محدوديت ذهني کنترل کرد . پاي فيلهاي سيرک را در مواقعي که نمايش نمي دهند مي بندند . بچه فيلها را با طنابهاي بلند و فيلهاي بزرگ را با طنابهاي کوتاه به نظر مي آيد که بايد بر عکس باشد زيرا فيلهاي پرقدرت به سادگي مي توانند ميخ طنابها را از زمين بيرون بکشند ولي اين کار را نمي کنند علت اين است که آنها  در بچگي طنابهاي بلند را کشيده اند و سعي کرده اند خود را خلاص کنند . سرانجام روزي تسليم شده دست از اين کار کشيده اند . از آن پس آنها تا انتهاي طناب مي روند و مي ايستند آنها اين محدوديت را پذيرفته اند

دکترادن رايل يک فيلم آموزشي در مورد محدوديتهاي تحميلي تهيه کرده است . نام اين فيلم " مي توانيد بر خود غلبه کنيد  " است در اين فيلم يک نوع دلفين در تانک بزرگي از آب قرار مي گيرد نوعي ماهي که غذاي مورد علاقه دلفين است نيز در تانک ريخته مي شود . دلفين به سرعت ماهيها را مي خورد . دلفين که گرسنه مي شود تعدادي ماهي ديگر داخل تانک قرار مي گيرند ولي اين بار در ظروف شيشه اي دلفين به سمت آنها مي آيد ولي هر بار پس از برخورد با محافظ شيشه اي به عقب رانده مي شود پس از مدتي دلفين از حمله دست مي کشد و وجود ماهيها را نديده مي گيرد . محافظ شيشه اي برداشته مي شود و ماهيها در داخل تانک به حرکت در مي آيند آيا مي دانيد چه اتفاقي مي افتد ؟ دلفين از گرسنگي مي ميرد غذاي مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولي محدوديتي که دلفين پذيرفته است او را از گرسنگي مي کشد .

 ما دلفين نيستيم فيل و کک هم نيستيم ولي مي توانيم از اين آزمايشات درس بگيريم زيرا ما هم محدوديت هايي را مي پذيريم که واقعي نيستند به ما مي گويند يا ما به خود مي گوييم نمي توان فلان کار را انجام داد و اين براي ما يک واقعيت مي شود محدوديت ذهني به محدوديتي واقعي تبديل مي شود و به همان مستحکمي . چه مقدار از آنچه ما واقعيت مي پنداريم واقعيت نيست بلکه پذيرش ماست

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 18:22  توسط وحید  |